قهرمان ميرزا عين السلطنه
1302
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مىزنند . بعد نظام الملك فحش پدر و مادر مىدهد عزيز تندى مىكند . دفعهء دوم او را با چوب و لگد به پاى فلكه برده مجددا چوب مىخورد كه تپانچه درمىكند . اين هم معلوم نيست كه حقيقة قصد هلاكت خودش را داشته يا محض اينكه ضاربين واهمه كرده و عزيز برخاسته فرار كند و بر اشتهار او بيفزايد كه از زير فلكه و چنگ بيست فراش هم عزيز فرار كرد . بارى نظام الملك عريضه به شاه مىكند . در اينجا است كه ايراد كلى وارد مىآورند . مىنويسد عزيز لوطى پامنارى پنج تير تپانچه بهسمت من دركرده و از اقبال بىزوال شاهنشاهى تصدق نشدم . ديگر اسم « شاهزاده » نمىنويسد . شاه هم حكم مىفرمايند دستش بريده شود . نظام الملك را هم نايب حسن و ديگران بهشدت مىترسانند كه همينقدر عزيز فرار كند يا رها شود جان شما معرض تلف [ است ] و البته شما را خواهد كشت . شبانه نظام الملك دستخط مىكند هردو دست عزيز را قطع كنند . ديگر ابدا تأملى در اجراى اين حكم نمىكند . صبح روز عيد قبل از طلوع آفتاب وزير پدرسوختهء ديوانه در نظاميه با شش نفر مير غضب اجراى حكم مىكند . دستها را هم نه از مچ بريدهاند نه از مفاصل . از وسط بريدهاند . آن هم به زحمت زياد . مىگويند دو ساعت طول كشيده . در اول عزيز خيلى تقلا مىكند و كتك فراوان مىخورد . پس از آنكه شروع مىكنند تا آخر آخ نمىگويد و هيچ جزع نمىكند . روغن هم حاضر نكرده بودند تا يك روز خون مىآيد . مىگويند ميرزا ابو القاسم خان خودش روى شكم عزيز افتاده بوده كه تكان نخورد . يك همچو پدرسوختهء ديوانه در تمام ربع مسكون پيدا نمىشود . ديوانهء محض است و هرچه به نظام الملك گفتند اين ديوانه را داخل كار نكن محض اينكه نورى بود فايده نكرد . كارهاى او در حكومت ملاير و جاهاى ديگر اظهر من الشمس است ، همهكس مىداند . شعاع الدين ميرزا مىگفت اغلب شاهزادگان جمع [ شده ] شاه هم تشريف آورده ديگر به شهرستانك نرفته . تا عصر آنجا بودم . سؤال كردم كه من و افخم الدوله حاضر هستيم براى آمدن . حضرت و الا هم شمران تشريف دارند . درست مطلع هستى تكليف را معين كن . جواب داد خير لازم نيست . ماها مىرويم بس است . مطالب را هم قدرى از من پوشيده داشت ، درست نگفت . به اتفاق تا خانهء ملكآرا آمديم . من منزل كار داشتم به خانه آمدم . باز هم پرسيدم چه كنم بيايم يا نه . جواب داد لازم نيست . نظام الملك بيچاره پنجاه سال مشق معقوليت و درستى كرد و در اين مدت كه رياستها داشت احدى را از خود نرنجانيد . با تمام مردم كوچك و بزرگ راه رفت . منتظر الصداره بود . يك مرتبه خودش را بواسطهء اين حركت ضايع و نابود كرد .